Reza Amanzadegan

Reza Amanzadegan 3D Artist | Web VR & AR | محمد امان زادگان، معمار | آموزش معماری | هوش مصنوعی | سه بعدی و انیمیشن |

27/02/2015

پدرم دلواپسِ آینده‌ی خواهرم است،
اما حتی یک‌بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
خواهرم نگرانِ فشارِ کاریِ پدرم است،
اما حتی یک‌بار هم نشده که خواسته‌هایش را به تعویق بیاندازد تا پدر برای مدتی احساسِ آرامش کند.
مادرم با فکرِ خوشبختیِ من خوابش نمی‌برد.
اما حتی یک‌بار هم نشده که با من در موردِ خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال‌ می‌کند؟
من با فکرِ رنج و سختیِ مادرم از خواب بیدار می‌شوم.
اما حتی یک‌بار هم نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسلِ آدم‌های بلاتکلیف هستیم.
از یک‌طرف در خلوتِ خود، دلمان برای این و آن تنگ می‌شود، از طرف دیگر، وقتی به هم می‌رسیم، لال‌مانی می‌گیریم!
انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در موردِ دل‌تنگی‌مان بگوئیم!
تکلیفمان را با خودمان روشن نمی‌کنیم.
یکدیگر را دوست می‌داریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست‌داشتن‌مان را ابراز کنیم.
ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم!

06/02/2015

نه منتظر اجازم واسه حرفم / نه منتظر چراغ سبز واسه‌ی حرکت
چون من اعتقاد دارم، به کارم / پس اعتقاد داره بهم هرکی منو درک کرد
مهم نیست که به چی اعتقاد داری / مهم نیست که به کی اعتماد داری
یا با فکر باز بساز زندگیتُ / یا دهنتُ ببندُ زندگی کن

05/12/2014

با من قدم بزن با هر دردی که همراته
محکم به اندازه ی لبخندی که فریادِ
ارومِ زیر خاکستر
با من قدم بزن امشب با هر چی که تو دستاته
هر کفشی که تو پاته
با من قدم بزن من هوای تو رو نفس میکشم
دست بیار به سمتم از کله دنیا دست میکشم
دلیل بیداریه توی شباهای منن روزای تو
حرفه ای ترن قاب بسته روی لب های منن گوشای تو

25/10/2014

عشق ...

اسم مستعارِ امید های ناگزیری است

که شنبه مارا به یکشنبه می کشاند ...

25/10/2014

ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺏ
ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺭﯾﺎ
ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺣﻞ ...
ﻣﻮﺝ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﻫﻮﻭﻭﻭﯼِ ﺳﮑﻮﺕ ....
ﺳﻔﯿﺪﯼ ﻣﻮﺝ
ﻟﻤﺲِ ﺗﻦ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪﺀ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﯾﺎ
ﺻﺪﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﭼﻮﻥ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ
ﺍﺑﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﻨﺖ ﺑﺨﺶ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ..
ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ
ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺭ
ﺑﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ
ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕِ ﭘﺮ ﻣﻌﻨﯽ
ﭼــــﺸﻢ ﺩﺭ ﭼﺸــــﻢ ﺩﺭﯾــــــﺎ . ....... . . . . . . . . . .

* ﺣﺴﯿﻦ پیردهقان *

09/10/2014

این خیابان ها آنقدر شرف ندارند ...

که دلتنگی ها را بیشتر از سوی چشم گربه ها طول بکشند

حالا تو از دلفین ها داستان بساز ...

خودکشی ها را به جان ِ نهنگ ها بینداز

سومالی را با قداره به جنگ خواب آلودگی تلویزیون ها بفرست

انسانیت آنقدر آب رفته است / که تا کمر رسیده

تا در تخت / خالی شود ... و بغض ها پر تر از تفنگ ها

رعدشان دیر تر از برقشان برسد، غافل از اینکه قبل از تمام اینها

برخورد اتفاق افتاده است .........

09/10/2014

من هیچ وقت نمی تونم مث بابام باشم .... می دونی چرا ؟

چون وقتی اولین بار زیر ِ ظل ِ آفتاب داشتم کار می کردم

همه ی حقوقم رو واسه خودم خرج کردم ..

طوری خرج کردم انگار همه ی دنیا حول من می چرخه

اما بابام دقیقا واسه من چیزایی رو می خرید که خودش اصلا نه قبولش داشت

نه باهاش بچگی کرده بود ... اما واسه دل من می خرید

خیلی سخته پای یه چیزی پول بدی که اصلا قبولش نداری

من نمیتونم مث بابام باشم ...

چون وقتی پسرخاله کوچیکم تو روم وای میسه انگار تموم دنیا منو انکار کرده

همچین بهش چپ نگاه می کنم که تا جا دارم خالی شم ...

ولی وقتی اولین بار تو رو پدرم وایسادم زد پشتم و با خنده گفت

ایشالله که بتونی تو روی همه به همین قدرت وایسی ........

من نمیذارم کسی به خواننده ی مورد علاقم توهین کنه ...

اون وقت وقتی بچه بودم ، تنها نوار مورد علاقش که داریوش بود و نوار قصه پر کردم

اونم خندید ، هیچ چی نگفت .............

من نمیتونم مث اون باشم ... چون اون ترکش زیر ِ چشمشه ...

اما هیچ وقت صداش در نمیاد ...

ولی من آزادی نداشتمو از همه ی دنیا طلب می کنم ........

ببین ...

این دو دوتا چار تا ها جواب نمیده ......

رویای بالا رفتن یه دختر کوچولو هم از سر و کولت ، از تو پدر نمیسازه ....

ما همون نسلی هستیم ....

که پیکای مشروبمون رو به سلامتی سرباز و رفیق و وطن بالا می ریم

بابامون هم تیرش رو خورد هم رفاقتشو کرد هم پای وطنش مو سفید کرد

حق داره خندش تلخ باشه وقتی تو فقط فکر می کنی مــــــــــــــرد

مال دنیای قیصر و داش آکل ِ




جدی دلم می خواد پیش خیلی ها باشم که پدرشون نیست ...

اونا قدر یه چیزایی رو میدونن ... که من اصلا تو بــــــــــاغش نیستم ....

اونا حرف دارند... خیلی .... شمع دارند .......خیلـــــــــــــــی
..بهشت زهرا دارند .... خیلی ......

ما پدر داریم .... یادش نیستیم ... بالا سرمونه ، کوچیکش می کنیم ....

کوتاهم که میاد فکر می کنیم زورمون زیاده




یه چیزی هم بگم ختم کلام ....

اگه قراره فقط یه روز هواشو داشته باشیم بهتره کل امروز رو بخوابیم

یا بریم تو جاده شمال .....

چیز قشنگی نیست یه روز پدرتو به عرش ببری ...

09/10/2014

هر روز در خیابان
پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...
اما با لبخند با هم دست می دهند ...
دستی که گل یا پوچش ...خیلی فرقی نخواهد کرد

09/10/2014

مادر را می بوسم .... سر کار می روم ....
خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد
خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم ... تا وجدانم روی خورده شیشه راه نرود
پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا آمده ِ رفیقم /بالا می روم
بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........
و یادم می رود ...
آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند
قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است ....................
و زندگی ادامه می دهد مرا
سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش
تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند
آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند
و آن مسافر را تبعید می کند
تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد................

09/10/2014

سکوت می کنم ....
می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان نسبت به آنچه هستم بروند
می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا
و خیره نگاهشان می کنم ....
مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی آنها از
جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....
از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به نظر می آید
چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...
چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند
که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت
یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود
وقتی
این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...
دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است . اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....
و تو باید خودت را در کار غرق کنی ....
تا در خودت غرق نشوی ....
تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...
جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......

02/09/2014

سیمین بهبهانی :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﻧﮑﻦ ...
ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎی ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮین ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ؛ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽﻣﯿﺸﻮﻧﺪ . .
ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ،
ﺟﺎﯾﯽﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ،ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ...
ﺁن ﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎنگی ﺷﺨﺼﯿﺖ ...
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮین ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ...
ﻣﺒﺎﺩﺍ ؛ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ ...
ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥﺑﺎﺷﺪ ...
ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ ، ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ ...
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ ... ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ ...
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ ،
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﺑﯽﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ...
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ؛
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩﺑﺎﺷﯽ ...
روحش شاد

02/09/2014

من در میان مردمی هستم....که باورشان نمیشود شکسته ام....!می گویند....خوش به حالت که خوشحالی....نمیدانند دلیل شاد بودنم....باج به آنهاست برای دوست داشتنم....!هوس پرواز ندارم....فقط از زمین خسته ام....!تنهاییم را پنهان میکنم در دلم.... دلتنگی ام را در سکوتم....حرف های نگفته ام را در لبخندم...!سردم ولی گرم لبخند میزنم....

Address

UAE
Dubai

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Reza Amanzadegan posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share